X
تبلیغات
متن ادبي - خدایا دارم از دلتنگی میمیرم
شادی جایی معنا داره که بتونی ازش لذت ببری

جایی تو دلت احساس کنی که یه بهانه ای واسه خندیدن داری

روی صندلی نشسته بودم باد شدیدی میوزید افتاب زیبایی هم بود اما باد با چنان فشاری میوزید که نمیگذاشت گرمی اون رو حس کنم موهام در اثر شدت باد در هوا غلتان بودنند سایه بیکرم بر زمین ثابت

به یه موضوعی فکر میکردم اما باد کمی نامهربانی میکرد و نمیگذاشت خلوتی که با خود داشتم رو احساس کنم از رفتن میگفت از جدایی شنیدنش برام خیلی کشنده بود انگار یه خواب شیرین داشت به بایان میرسید در طول این سالها شنونده تمام دردهام بود مثل سنگ صبوری که هرگز از شنیدن خسته نمیشد

اشک بر چشمانم جاری شد اما واسه اینکه احساس نکنه دارم گریه میکنم با شالی که دستم بود اشکامو باک میکردم اما اون همیشه متوجه احوال من میشد یواشکی سر خم کردو بهم گفت خوشگلم چرا گریه میکنی من چاره ای  ندارم باید برم

میخواستم داد بزنم تورو خدا دیگه از این حرفها نزن من تحمل شنیدنشو ندارم جدای همیشه از بچگی واسم مثل خوردن زهر کشنده بود خدا میدونه در اون حالت به چه روزی میفتم

دستهامو دور گردنش حلقه زدم و صورتشو بوسیدم جولوی اشکامو به زور گرفته بودم دلم میخواست اون لحظه یه جای خلوتی بودم  تا راحت از ته دل گریه میکردم

بلند شدم رفتم به درختی تکیه کردم دیدم یواشکی اونم بلند شد اومد طرفم از بشت دستهاشو رو شونه هام گذاشت بهم گفت

دنیای نامردی داریم ای خدا خودت میدونی دل من چیه

فقط تو میدونی اینو گفت و رفت به یه گوشه دیگه اشکم از گفتن این حرفش جاری شد همیشه یه جوری اه میکشید که دل من میسوخت

خیلی دوستش دارم نمیدونم واسش چکار کنم تا از غمش کم بشه

واقعا نمیدونم

دل ادمی تا یه اندازه ای ظرفیت چیزیرو داره وقتی میبینی لیوان اب دلت بر شده دیگه جایی واسه اصرار نیست

دارم از دلتنگی میمیرم هر ورق زندگی با طلوع افتاب ورق میخوره و با غروبش به یه خاطره چه تلخ و چه شیرین تبدیل میشه

اما زندگی من تا اینجا چنان زود ورق خورده که نفهمیدم تلخ و شیرینش چی بود دنیا گاهی خیلی نامردی میکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط   |